تبليغاتX
girl laugher
و خداوند عشق را آفرید پیش از سپیده دم روز نخست
باز در این ویرانکده مملو از دلخوری

برای تو می نویسم یگانه ام

برای تو که مبدا احساس منی

تو که حتی برای لحظه ای

ندیدی مرا

و من باز کنارت می مانم

حتی اگر هرگز مرا نبینی

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

دل نبندی به دلم

 

چون دلم دل بسته

 

بر دلی افسرده

 

که ندارد راهی

 

دل آن بر دل کس

 

من تو رک گفتم

 

دل نبندی به دلم

 

چون دلش رک تر گفت

 

دل نبندم به دلش

 

از دلم تا دل تو

 

راهی با فاصله است

 

نکند تا دل آن

 

راه با فاصله باشد به دلم

 

نکند در دل او مثل دلم

 

یک دلی جا کرده

 

نکند رک گفته به دلش

 

دل نبندی به دلم

 

من تحمل دارم

 

ولی آن دل که مثال شیشست

 

نکند ضربه ببیند

 

ترک بر دارد

 

که منم می میرم

 

دل من بسته شده بر دل او

 

این دلت مال خودت

 

دل من ربط ندارد به دلت

 

دل تو باید برود

 

این دل و آن دل و بازم دل من

 

چه کنم باز خدایا 

 

دل من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

این دل عاشقم چرا

 

کار دهد به دست من

 

هرچه کنم نمی شود

 

رام به دست هیچ کس

 

باز دلم دروغ گفت

 

این دل  عاشقم کنون

 

باز دروغ گفته است

 

نه به کسی ، فقط به من

 

باز دروغ گفته است

 

این دل عاشقم چقدر

 

حس نیاز می کند

 

باز به تو نیاز من

 

حس نیاز می کند

 

این دل عاشقم چرا

 

گوش نمی دهد به من

 

باز ندیده راست را

 

 

هق هق این دلم چقدر

 

پر شده از سکوت تن

 

خون شده این دلم ببین

 

من چه کنم اگر یه روز

 

تاب نکرد این دلم

 

رفت و نماند پیش من

 

وای ... مثال تو شوم

 

بی دل و بی رحم و عجیب

 

من و دلم نمی شویم

 

هیچ زمان مثال تو

 

آه که باز این دلم

 

باز ، باز  دروغ گفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

ای تمنای وجودت

 

به تن زخمی  ودردم مرحم

 

ای شکوه لبخند

 

به وجودت محتاج

 

به نیازت قانع

 

به تو و هستی تو می بالم

 

تو کنارم باشی گل لبخند منم می شکفد

 

اگه با من باشی

 

می نویسم بر برگ

 

که به یادت هستم

 

تا که با باد بهار

 

طی کند راه و بیاید پیشت

 

تا در این راه مه آلود

 

طی کنم راه نگاهت

 

برسم بر دل تو

 

دل تو مال من و

 

یاد من در دل تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

سلام زمین

 

امروز اتفاق غمگینی برای آسمان افتاد

 

فکر کنم تو خواب بودی هنوز

 

تورا در دشت دیدیم که پتوی سبزت را رویت کشیده بودی

 

دلم نمیامد بیدارت کنم

 

خیلی آرام خوابیده بودی

 

آسمان امروز کمی غمگین بود

 

فکر کنم هنوز نتوانسته خورشید و ماه را آشتی دهد

 

آنقدر غمگین اشک ریخت

 

که دیگر غم خودمر را نیز فراموش کردم

 

آخر می دانی

 

دیشب ماه پر از نور و عشق بود

 

ولی باز خورشید خانم منتظرش نشد

 

قبل از آمدنش مثل همیشه با قهر رفت

 

نمی دانی چه غمگین بود زمانی

 

که ماه با عجله آمد و …

 

دید که خورشید خیلی از او دور شد ه

 

فاصله شان از مغرب شده بود تا مشرق

 

آسمان دیگر از فرط ناراحتی آبی نبود

 

سرخ شده بود

الان هم دارد می بارد و گاهی هم آه می کشد

 

حس می کنم بدنت از آه آسمان یخ کرده

 

ولی به رویش نیار مبادا بلرزی

 

که اندوه آسمان بیشتر می شود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

در این سکوت بی صدا

 

کسی صدا کند مرا

 

که من جز تو , ای نیاز من

 

دگر به کی کنم نگاه

 

اگر توای برای من

 

وگر منم برای تو

 

چگونه نشنوم بگو

 

 

نمی شود تو باشی و

 

منم به گوشه ای دگر

 

بیا کنار من بشین

 

که جز نوای ناز تو

 

 دگر ندارد این تنم  

 

نیاز به هیچ , جز این صدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

 بیا با من

 

که تنهای تنهایم

 

تو می دانی اگر باشی

 

با عطر وجود تو

 

شور نگاه تو

 

با حس بودن تو

 

در این تنهایی مبهم

 

دگر نیستم تنها

 

پر عشقم , پر لبخند

 

 

بیا بامن

 

در این لحظه

 

به زیبایی من فهمیدم

 

اگر نیستم با تو

 

بدان نیستم در عالم

 

تمام هوش و ذهنم را ربودی

 

ای زیباترین زیبا

 

تو ای نا مهربان بامن

 

تو باشی می شوم باران

 

ببارم بر دل دریات

 

که باشیم بازهم با هم

 

کنار هم تا تهش با هم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

در این شب سیاه و ترس آمیز

 

چنان بی حراس در کنار ثبوت لحظه های سرد و وحشی می نشینم

 

چه آرام می توان حس کرد , بودنت را

 

چه آبی و پرتاٌلولو

 

حضور تو در کنار حجم تیره بد سگالی ها

 

چه رویای شیرینیست

 

تو ای, از سلاله آرش

 

بدان

 

بودنت را , دیدنت را , خواستنت را

 

با تمام شیرینی های دنیا بدل نخواهم کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

 

 

امیدی نیست به عمر این احساس

 

امیدی نیست به لحظه آغاز

 

امیدی نیست بمونی با من

 

امیدی نیست که هستی با من

 

امیدی نیست به دیدن دوباره تو

 

امیدی نیست به خواستن دوباره من

 

امیدی نیست بفهمی اینجام

 

امیدی نیست ، امیدی نیست

 

نه دگر امیدی نیست…

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

کسی برده مرا از یاد

 

که حس بودنش تنها دلیل روشنی ستارهاست

 

آه ، اگر تو نباشی چه تارک خواهد شد شب من

 

شب تیره

 

تیره تر از تیرگی لکه جوهر بر فرش

 

شب من تنها ، پر مرگ

 

و چه پر سکوت ، حتی صدا قلبم را نخواهم شنید

 

کاش کسی چراغی به من دهد

 

حتی کبریتی شاید

 

که لحظه ای دیگر از سوزش دستم

 

 از خواب و ثبوت کهنه و تکراری زندگیم بیدار شوم

 

به آسمان نگاه کنم

 

شاید تکه ای از توجهت روشن باشد

 

واااای خدای من

 

من ماه به این بزرگ را ندیدم

 

ماه که دلیل زیبایی همه ستارگان است

 

و من تنها به کورسوی ستاره ام نگریستم

 

چه اشتباه کودکانه ای

 

نه ، کودکانه نه

 

ابلهانه

 

حال چگونه بغض وجودم را دلیل یابم ؟

 

آری

 

تیرگی از قلب من است

 

نه از شب و ستاره ام

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

 

پرم از حس تنفر به زمین

 

پرم از حرس ، پر کینه، پر درد

 

پرم از حس بد بدبختی

 

بغض دارد تمام بدنم

 

گریه در حس سکوتم پیداست

 

دل من تنگ شده

 

من شکایت دارم

 

شکوه دارد دل من

گریه دارد دل من

 

سرد و ساکت مانده دل من

 

اشک در لحظه شعرم پیداست

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 

زندگی چیست؟

 

عشق بازی تو سکوت !

 

زندگی چیست ؟

 

فرو بردن بغض !

 

زندگی رسم جدایست گلم

 

زندگی دیدن یاریست گلم

 

زندگی لحظه ناب بوسست

 

زندگی فرصت حس پونست

 

زندگی پر تپش و با احساس

 

زندگی سرد کمی بی احساس

 

زندگی اینگونست

 

من تو باید باشیم

 

ما محکومیم به سکون

 

به فرو بردن بغض

 

اخوان می گوید :

 

" گلکم آهوکم "

 

پس منم می گویم :

 

گلکم آهوکم

 

زندگی سخت است ولی من تو باید باشیم

 

من تو پر تپش و با احساس

 

من تو سرد کمی بی احساس

 

من تو خسته از این جبر زمین

 

من تو خشنود از این

 

من تو گریه کنان پر خنده

 

من تو با هم بی هم ، هستیم

 

پس بیا آهوکم

 

توی این دشت فراخ

 

بنوازیم همان نغمهً شاد

 

و بخندیم به این جبر زمین

 

و بخندیم به این سردی و بی احساسی

 

و به آرامش برسیم

 

و در آن کنج فریاد کنیم

 

چه گواراست

 

همان زندگی سرد ، کمی بی احساس

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 
حس خوبی دارم به تو که نزدیکی


میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی


میشه تا آخر عمر با خیالت سر کرد


میشه عاشق مون و عشق رو باور کرد


تا تو هستی جز تو همه چیز ممنوعه ست


عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست


من توی آغوشت گرم بودم یا سرد


کاش شب می فهمید روز باور می کرد


بغض یک دنیا رو از دلم کم کردی


من فقط من بودم منو آدم کردی


عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم


اگه یادم باشی زود بر می گردم


ای خدایی که برام تو شبا فانوسی


هل میشم وقتی تو منو می بوسی


هل میشم وقتی تو منو می بوسی

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 
من عاشق ِ من بی کس ِمن تنها

در این وادی بی پهنهً پر درد شرور

که به مرگ همه خوشنود شده

می روم تا برسم َ به تبلور به سکوت

به همان لحظه عشق

" که در گان حادثه عشق تر است "

نخشکیدست هنوز

می توانم به نغمه شاد پسرک گوش دهم

می توانم که بگویم کیم

من چه کردم با خود ؟ با دلم؟

می شود بی چون چرا عاشق شد

می شود گفت که تو حق داری

می شود گفت همه حق دارند

می شود حس کرد که دروغ دیگر نیست

می شود گفت زندگی جریان دارد

مثل رود ِمثل یک چشمه کوچک

پر حس بودن ِ پر حس خنده

خنده یاس مقدّس با فکر

خنده ناب و زیبا

خنده با یک چشمک

به همان لحظه عشق

حال بگو

لحظه عشق من تو زیباست؟

پس چرا تنهایم ؟

پس کجایی همان حس قشنگ ؟

پس چرا گوشت نیست دیگر تو به من ؟

خسته هستی از من ؟

پس برو ِ من همین جا

در این حس قشنگ می مانم

عشق من فاش به تو می گویم

" دل من رفته به باغ ملکوت "

آریا سخت مرده دل من

دل من وقتی مرد

که دگر لحظه عشق من و تو تنها شد

بی کس و عاشق و تنها

و من

باز در این وادی بی پهنه پر درد شرور باید بروم

تا رسم ِ به تبلور به سکوت

ولی این بار به تنهایی

فقط من ماندم

پر عشق ِ پر حس خنده

همان خنده ناب

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط ورتامهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در بیکران این ظلمات آیا ؟
در آرزوی رحم ؟
عدالت؟
دنبال عشق ؟
دوست ؟...
ما نیز گشته ایم و آن شیخ با چراغ همی گشت
آیا تو نیز،چون او
انسانت آرزوست ؟؟

نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آرشیو موضوعی
شعر
دل نوشته های من
پیوندها
وبلاگ احسان خواجه امیری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM